خرید بک لینک
فصل اول خاطرات دانشگاه قسمت هفتم:حادثه (طبق برنامه ریزیم میخواستم تو این ایام به ایام محرم تو داستان برسم که خب حجم شدید درسی و مشغله های فکری نزاشته الان تازه تو داستان ماه رمضون تموم شده!ولی با توجه به تعطیلی های پیش رو داستان رو به جایی که باید برسه میرسونم؛ممنون که نوشته های من رو میخونید) امید که از ملاقات بر میگشت زنگ زد باهام هماهنگ کرد که صبح ساعت 9 دم در خونمون آماده رفتن به تهران باشم؛منم قبول کردم صبح ساعت مقرر اومد در خونمون مهدی جلو نشسته بود و رها عقب منم رفتم پیش رها نشستم یه حال و احوالی کردم؛امید پیاده شد از بابا و مامانم خداحافظی کنه،مهدی رو بهم کرد و گفت:خوشتون اومد چجور مجلسو براتون گرم کردیم؟تازه علی گفت نمیتونم بیام وگرنه بیشتر صفا میدادیم یه لبخند زدم که امید در ماشین رو باز کرد گفت بریم دیر نشه... من که تو ماشین خوابم برد و برام به سرعت گذشت یجورایی دلم تنگ خونه شده بود دم پارکی که با بچه ها قرار گذاشته بودیم پیاده شدیم نگاه امید روی یه دختر خشک شد کمتر پیش میومد امید به دختری نگاه کنه و من از این رفتارش خوشم میومد شعارش این بود:اگه کل اسلام هم بگیریم دروغ؛وقتی

برچسب: نویسنده: آریا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 8:33

شرمنده چندوقتی دستم بند بود به وبلاگاتون سر نزدم الانم به سختی اومدم شعرمو بزارمو برم ان شاءالله فردا میام به وبلاگاتون سر میزنم مدیونی اگه فکر کنی خرخونی میکنم من امسال درسو بوسیدم گذاشتم کنار فقط هدف بالا ی14هه ***************************** در گوشه ای نوشتم،از خون دل وصیت پس کِی تمام گردد،بر خسته دل مصیبت در دل هر کس فقط،خدا شاهد زجر است این قلم رقاصه،عاجز به توصیف دست حال با حالِ خراب دلم،مینوسم وصیت خود اثر انگشتم به پای آن،حکم آن شیبه یک بارکُد آری نوشته ام به ورق،حرف های این حقیرم را مینویسم تا که پرگردد،عقده در محبت فقیرم را مینویسم تا که در قلبم،پر شود جای انسان ها هر کسی به هر سمتی،عقده دارد به دندان ها کل این زندگی را من،میدهم بهر بوسه از رویش بوسه از لبان رنگینش،فکر من همیشه در کویش اما در تمام عمر اینجانب،حسرتش بر دلم مانده در زمین و در زمان حتی،فاتحه ی من خوانده خسته دل خسته اما من،رهسپارم به آینده چشم به راه دیدن یار،عاشقِ همدم بنده

برچسب: نویسنده: آریا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 8:33

(از این که این قسمت کم هستش شرمنده ولی خب این قسمت ادامه ی قسمت قبله که اگه پشت اون میومد قسمت قبل رو بزرگ تر نشون میداد خیلی بزرگ تر...)فصل اول:خاطرات دانشگاه قسمت هشتم:حادثه(2) ****************** از زبان امید/ به بچه ها گفتم جمع کنید بریم باید برم دنبال نازنین... همه مثل برق سوار ماشین شدن از ترس حتی فکر هم نمیکردند کجا باشن بهتره...نکنه این یه لرزه کوچیک بوده و زلزله اصلی هنوز توراهه؟...شماره نازنین رو گرفتم بازم خاموش بود...خدایا...همونطور که بی هدف تو خیابونای تهران چرخ میزدم یه چشمم هم به گوشیم بود...خدایا نازنین رو بهم سالم برگردون...اعصابم به هم ریخت کنار خیابون وایسادم دوباره رادیو ماشین رو روشن کردم....گوینده رادیو اعلام کرد: "تا کنون حدود 12500 نفر از مجروحان به بیمارستان منتقل شدند که 150 نفر از آنها جانباختند و حال بیش 6000 نفر وخیم گزارش شده است" استرسم زیاد شد...خیلی زیاد دیگه کنترلم دست خودم نبود....خواستم راه بیوفتم....علی فهمید نزاشت دنده رو جا بزنم....صدای گوشیم بلند شد....خدایا یعنی نازنینه؟....خودشه...جواب دادم:بلند گفتم الو نازنین خودتی؟کجایی نگرانت شدم؟چرا جو

برچسب: نویسنده: آریا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 8:33

شد صد و سی پنجمین روز اشکام میریزه با ناله و سوز ای خدا دلم همش گرم تو بود وقتی دست مهربونت غبار این دلو زدود... اما ای خدا ببین منو چقدر شکستم تو سن جوونی این عصا تو دستم ای خدا...مگه نمیگی از رگ گردن بهم نزدیک تری پس چرا...پس چرا صدای این خسته دلو نمیشنوی؟ کاسه صبر دلم لبریز شد،زندگیم با جهنم تعویض شد ای خدا بگو چی شد که رفتارم همش ضد و نقیض شد؟ ای خدا صدام دیگه در نمیاد آخه چرا نمیشنوی؟ مردمون دور شین ازم چون که خدا کنارم نی... اما خطاب به اون کسی که باعث حال منه همون کسی که با غرور چاقو به سینم میزنه همونایی که با نگاه سردشون نمک زدن به زخم اهل آسمون تنها دلیلشون شده نگاه پر محبتم به اون... به فکرمم نمیرسید دوریم بشه این همه روز آخ که چه دردی میکشم...ای دل بیچاره بسوز...

برچسب: نویسنده: آریا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 8:33

آمده آخرین جمعه پاییز بیا

افزوده شده بر غم ما نیز بیا

تا سنگین نشده گناه ما تیز بیا

ای یوسف فاطمه؛برخیز بیا



پیشاپیش عیدتونم مبارک
التماس دعا...

برچسب: نویسنده: آریا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 8:33

سلام بچه های بیان ببخشید این چند وقت نیومدم دلم براتون یه ذره شده بود امتحانا که تموم شد خدا کارنامه رو به خیر کنه.... دقت کردم از وقتی دارم رمان مینویسم شعر گفتنم کم شده به همین دلیل رمان رو متوقف کردم تا یه شعر درست و حسابی بگم بعد دوباره رمان رو شروع کنم وای تو این چن روز خیلی اتفاقا پیش اومد:).... سلفی در مدرسهعکس گرفتن از معلم پیام دادن به معلم وسط کلاس و... فک کنم کلم باد کرده:) یکی از بچه ها ارگ خریده استعدادم داره بهش گفتم گفته برا شعرات آهنگ میسازم...دعا کنید موفق بشیم اشعار دلم گرفته و خدا... و شعر شب های خسته دل برای ساخت آهنگ به دوستم عماد شفیعی داده خواهد شد..... زود برمیگردم....بای

برچسب: نویسنده: آریا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 8:33

من یه مدت نبودم


وبلاگ ابر های صورتی کجاست@_@


من میخوام رمانشو بخونم

چرا نیست

اگه یه روزی گذرت به وبم خورد یه نشونی از رمانت بده

میخوام بدونم تهش چی میشه:(

برچسب: نویسنده: آریا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 8:33

صفحه بندی