فصل اول خاطرات دانشگاه
قسمت هفتم:حادثه
(طبق برنامه ریزیم میخواستم تو این ایام به ایام محرم تو داستان برسم که خب حجم شدید درسی و مشغله های فکری نزاشته الان تازه تو داستان ماه رمضون تموم شده!ولی با توجه به تعطیلی های پیش رو داستان رو به جایی که باید برسه میرسونم؛ممنون که نوشته های من رو میخونید)
امید که از ملاقات بر میگشت زنگ زد باهام هماهنگ کرد که صبح ساعت 9 دم در خونمون آماده رفتن به تهران باشم؛منم قبول کردم
صبح ساعت مقرر اومد در خونمون مهدی جلو نشسته بود و رها عقب منم رفتم پیش رها نشستم یه حال و احوالی کردم؛امید پیاده شد از بابا و مامانم خداحافظی کنه،مهدی رو بهم کرد و گفت:خوشتون اومد چجور مجلسو براتون گرم کردیم؟تازه علی گفت نمیتونم بیام وگرنه بیشتر صفا میدادیم
یه لبخند زدم که امید در ماشین رو باز کرد گفت بریم دیر نشه...
من که تو ماشین خوابم برد و برام به سرعت گذشت یجورایی دلم تنگ خونه شده بود
دم پارکی که با بچه ها قرار گذاشته بودیم پیاده شدیم نگاه امید روی یه دختر خشک شد کمتر پیش میومد امید به دختری نگاه کنه و من از این رفتارش خوشم میومد شعارش این بود:اگه کل اسلام هم بگیریم دروغ؛وقتی
برچسب:
نویسنده: آریا کریمیپور
تاريخ: سه
شنبه
12 بهمن
1395 ساعت: 8:33